سلام به همه شما ، که قلب شکسته ام را مرهم نهادید![]()
راستش را بخواهید بعد از ماه ها باز امروز یعنی ۱۲/۱۰/۸۷ به
سراغ وبلاگم آمدم ، پس از آن سخنان تند آقا یا خانم ض اسم
تمام شاعران را ازلیست حذف کردم ،قلبم بدجور شکسته بود
اما امروز وقتی دفاعیات شما دوستان
عزیز را در وبلاگم مشاهده کردم دردهایم التیام یافت
از صمیم قلب ازشما به خاطر مشتی که بر دهن ض زدید و
از این که التیام بخش قلب شکسته ام شدید
به اندازه تمام ستاره های درخشان آسمان ممنونم
با تشکر از همه شما دوستان عزیزم :
آقای حسین طاهری و ![]()
آقای مهدی کوه پیما و ![]()
آقای مصطفی کارگر و ![]()
ّ
وبلاگ نویس عزیز با شاعران زرین دشت![]()
ضمن تشکر ویژه از آقای طاهری که خیلی زیبا جواب ض را داده بودند .![]()
با عرض سلام و ادب
ماه مبارک رمضان ( ماه بازگشت به سوی خدا)
قرار بر صحبت نبود اما نظر بسیار محترمانه جناب آقایی که باعنوان م یا ض
خودش را معرفی کرده است مرا وادار به سخن نمود.
بنده به عنوان شخصی که به شعر و ادبیات علاقه ای وافر دارد دوستدار
ترقی و پیشرفت تمام شاعران لاری و لارستانی بوده و هستم به همین
دلیل تصمیم به نشر و چاپ نشریه ادبی شعر آفتاب گرفتیم .
وشما دوستان عزیز با میل خود هر بار یکی از شعرهای خود را جهت چاپ در
نشریه به دست اینجانب می رسانیدید.
بنده نیز اشعار شما راکه باز هم تاکید می کنم توسط خودتا ن انتخاب شده
وبود ابتدا در نشریه سپس در وبلاگ منتشر می کردم .
پس شما جناب آقای م یا ض که می گویید وبلاگ خود را حذف کنید نه با
بی ادبی می گوییدتعطیل کنید.
چون این اشعار در حد شاعران لاری نیست و ضعیف می باشد این را بدانید
که این اشعار را خودتان انتخاب کرده اید.در نتیجه فرمایش شما به این معنی
است که یا اشعار قوی تری ندارید یا برای خودتان ارزش قائل نشده و اشعار
ضعیف تان را برای بنده آورده اید .به فرض که من این اشعار را از وبلاگم حذف
کردم ، با نشریه هایی که در دست مردم است چه می کنید. در ضمن هر
شاعری که می خواهد اشعارش از این وبلاگ حذف شود باید خود بگوید-
نه اینکه شما نظر دهید آقای محترم.از خداوند منان برای همه آرزو می کنم
که در این ماه مبارک هدایت یابند و چشم خود را به روی حقایق بگشایید.
توجه توجه توجه
این وبلاگ یک وبلاگ شخصی می باشد و متعلق به هیچ انجمن و
نهادی نمی باشد.
در ضمن تمام اشعار شاعران عزیز با اجازه و انتخاب خود آن ها
در وبلاگ درج گردیده
عشق های جریمه
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود
گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود
می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود
گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود
جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود
هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود
آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود
اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود
زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود
هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا کجای کار اشتباه بود
دوبا ره مي بَرَمَت ، تا كجا ... ؟ نمي دانم
به سمت يك شب بي انتها ... نمي دانم
كلافه ام ، به حضور خداي خود شكم
زدم به رشته ي آخر . چرا ... ؟ نمي دانم
خطوط لرزش افكار من بهم زده است
غريبه است و يا آشنا .... نمي دانم !
ولي گمان نكنم او غريبه باشد ؛ چون ...
غريبه با من و اين كارها ... ؟ ! نمي دانم !
هنوز حس غريبي است بين آدم ها
هنوز فاصله افتاده تا ........ نمي دانم !
چرا نشسته به ديدار ما ... ؟ نمي دانم !
نشسته ام به تماشاي پرسشي مجهول
شنيده ناله ي من را خدا ؟ ... نمي دانم !
هنوز گير همين چند بيت آخري ام
هنوز منتظرم مانده يا ......... نمي دانم ! .
...
در آگهی نوشته: "فرنگیس گم شده
بدو ورود و موقع تشخیص گم شده"
گریه نکرده، دخترک توی قاب هم
فهمانده با اشاره به او هیس، گم شده
با دردهای کهنه و با اسم کوچکی
در کوچه ای غریب و شبی خیس گم شده
...
از قالب زنی همه ی حس مادری
در هفته ای اواخر اسفند گم شده
بر چهره اش چکامه ی چین خانه کرده است
روی لبش تداعی لبخند گم شده
با چادر سیاه به دندان گرفته اش
در روزهای سخت همانند گم شده
انگشتها اشاره و لبها به زمزمه
او را ببین همان زن فرزند گمشده
...
نه کوششی به خوب و نه میلی به بد شدن
در بازی فرشته و ابلیس گم شده
وقتی خدا شمرده یکی کم می آورد
یعنی میان دوزخ وپردیس گم شده...
****
له می شود وجود کسی در مچالگی
با بی تفاوتی که فرنگیس گم شده
مریم کامیاب
امشب بیا!
تو دستهایم را ها کن
و من آن ابر های کوچک را می گیرم.
مریم کامیاب
نام شعر : همراه
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.
سهراب سپهری
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسانست خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
محمد علی بهمنی
*********************************
خسته
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
******************************
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
خداوندا اگر روزی بشر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن ، از این بدعت
شگفتا
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند
دکتر علی شریعتی
******************
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خوانی
به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
"نمی شود"
وقتی نگاه گرم تو معنا نمی شود
گویی که عقده های دلم وا نمی شود
پژمرده غنچه های تنبسم به روی لب
دیگر بهار بوسه شکوفا نمی شود
دردی عمیق می فشرد سینه مرا
چون زخم کهنه ای که مداوا نمی شود
با کوله باری از غزل اینجا نشسته ام
شاید که بگذری ز من اما نمی شود
با لهجه ای غریب صدا می کنی مرا
"پژواک حرف حرف تو معنا نمی شود"
من شرجی نگاه تو را آزموده ام
این چشمه مدتی است که دریا نمی شود
آیا تو هم شبیه منی عاشق و صبور
نه هیچکس شبیه تو پیدا نمی شود
تنها میان دوزخ تردید مانده ام
"زیرا بهشت گمشده پیدا نمی شود"
شهرام زمانی
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الرواح التی حلت بفنائک
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
اربعین حسینی و رحلت جانگداز خاتم انبیاء ( ص ) و شهادت امام رضا بر
تمام مسلمانان جهان تسلیت
عرض می کنم
به شهر شعر و غزلهای عاشقانه ببر
ببر به فصل شکفتن به موسم رویش
به عمق لحظه روییدن جوانه ببر
شبی برای تماشای قصرهای بلور
به کهکشان پر از نور و بیکرانه ببر
طلوع کن سحری روشن از دریچه صبح
ز کنج پنجره خورشید را به خانه ببر
به فصل کوچ پرستو پرنده را دریاب
اسیر کنج قفس را به آشیانه ببر
بخوان برای چکاوک چکامه پرواز
برای چلچله ها یک سبد ترانه ببر
تو روح پاک بهاری همیشه جاری باش
بیا و از دل تنگم غم زمانه ببر
شهرام زمانی
پرتگاه
کسی رسیده بودنش به پرتگاه دیگری
سقوط از ارتفاع و توی اشتباه دیگری
کسی که در تمام زندگی ستاره سوخته
سپرده آسمان هستیش به ماه دیگری
ورق، برای او نخوانده و قمار باخته
زدست رفته بی بی اش به کم شاه دیگری
دوباره شعر چکه می کند و وقت آن شده
بخواند این قصیده را به گوش چاه دیگری:
کدام شب دوباره شام غربت است و شمع می زند
و می شود کدام شانه گریه گاه دیگری؟
کسی که در تمام طول شهر واکس می خورد
رسیده ابتدای مصرع سیاه دیگری
خطوط قرمزیست زندگیش، کس نمی کند
به این کتاب وا نکرده اش نگاه دیگری
ومی خورد ممیزی و واگذار می شود
شبی ضمیر "او" به شخص سر به راه دیگری
مریم کامیاب
پرتگاه
کسی رسیده بودنش به پرتگاه دیگری
سقوط از ارتفاع و توی اشتباه دیگری
کسی که در تمام زندگی ستاره سوخته
سپرده آسمان هستیش به ماه دیگری
ورق، برای او نخوانده و قمار باخته
زدست رفته بی بی اش به کم شاه دیگری
دوباره شعر چکه می کند و وقت آن شده
بخواند این قصیده را به گوش چاه دیگری:
کدام شب دوباره شام غربت است و شمع می زند
و می شود کدام شانه گریه گاه دیگری؟
کسی که در تمام طول شهر واکس می خورد
رسیده ابتدای مصرع سیاه دیگری
خطوط قرمزیست زندگیش، کس نمی کند
به این کتاب وا نکرده اش نگاه دیگری
ومی خورد ممیزی و واگذار می شود
شبی ضمیر "او" به شخص سر به راه دیگری
مریم کامیاب
جوی دردم را تو دریا می کنی
یار یک غم را تو صد ها می کنی
نو گلی بودم تو خشکاندی مرا
باغ جنت هم تو صحرا می کنی
قلب چون آیینه را ای سنگدل
کوه و صخره یا که خارا می کنی
از جفایت خون دل خوردم بسی
دیده این یک را تو معنا می کنی
غرق شادی گر شود این محفلم
چون تو آیی فتنه بر پا می کنی
پس برو تنها رهایم کن ای عزیز
گر چه عاشق را تو رسوا می کنی
چون منی مجنون نیابی عاشقی
این یکی را پس چرا حاشا می کنی
محمد سجادی از دبی
نگاه نرگس
نگاه نرگسم نمناك و خيسه
گل اشك از نگاه او چكيده
غرور او كه در آئينه شكسته
دلش مثل كبوتر ماتم كشيده
دل نرگس غبار غم گرفته
نگاه گرمش از ماتم گرفته
كوير باورش احساس نديده
شب ناباورش مهتاب نديده
قناري از تو ايوانش پريده
به اوج بي نهايت ها رسيده
دل نرگس به بارون گرم نميشه
نگاه نرگسم روشن نمي شه
گل نرگس اسير دست باغه
كه اونو بي كس و تنها نذاره
عالیه سعادتمندیان
از دوریت ...
از دوريت غمهاي من را انتهايي نيست
اين استخوان فرسوده را ديگر كه نايي نيست
در جستجويت از نفس افتاد زانويم
اين راست قامت خستگي را انحنايي نيست؟
گفتم جوابش را كه مي داند ، سوال اين بود :
تفسير طاقت گشته اين دل را سزايي نيست؟
تصوير در تصوير غم بود و شكيبايي
اين خسته را زين بيش تاب بي وفايي نيست
حتي دگر پس لرزه هايش قطع خواهد شد
اين حنجر خشكيده را ديگر صدايي نيست
منصور طبعم را بدار غفلت آويزند
در روز روشن هم به شهر ما خدايي نيست؟
گفتم كه زيبا گر نباشي بي تو ميميرم
باور كنيد اينبار شليك هوايي نيست!
علی اکبر شامحمدی
غم جان نيست مرا
غم جان نيست مرا غصه جانان چكنم
ترك جان كردنم آسان غم هجران چكنم
كيست آنكس كه ترا بيند و عاشق نشود
با دل غمزده بي سرو سامان چكنم
صيد دام تو شود هر كه ببيند رخ تو
من و اين چشمه پرجوش و خروشان چكنم
مدتي هست كه مهرت به دل افتاده مرا
بي تو وعشق تو در دشت و بيابان چكنم
چكنم ترك تو و عشق تو نتوانم كرد
گر به راه تو و عشقت ندهم جان چكنم
در دياري كه به جزء ياد توام همدم نيست
با تن خسته و اين حال پريشان چكنم
بال و پر سوخته از آتش هجرم به خدا
من و اين ظلمت شب بي مه تابان چكنم
من و آشفتگي و حال خراب و غم عشق
سيل اشكم كه رسيده است به دامان چكنم
سينه ام بهر غم و ذورق بشكسته دل
با دل خون شده و موج خروشان چكنم
بادبان نيست كه با او برسم در ساحل
كشتي نوح نيم از غم هجران چكنم
ژاله چون شمع در عشقت به جهان مي سوزد
در غمت گربرسد عمر به پايان چكنم
بیگلر ژاله
لحظه سرودن
و حجم ساده تکه می کند فکرم
طنین آیه رونوشت تو درتو
خلاصه می شود تمام در حرفم
و تیغ،خاطره ای کشید رو در رو
یگانه مهلتی نمی دهد دستم
قلم فقط کشیده می شود تند تند
به روی صفحه ای کنار آهنگم
نوشته می شود غریب پر احساس
سمیه سلیم
ميجويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيدهدمان آفتاب را
بيتابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايستهاي چنان كه تپيدن براي دل
يا آن چنان كه بال پريدن عقاب را
حتی اگر نباشي، ميآفرينمت
چونان كه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
قيصر امين پور
فروردين 77
کابوس
کسی شکست ، ترک خورد مثل بغض سفال
کسی شبیه صداهای دور دست خیالی
کسی که شکل نگاهش پرنده داشت ، قفس داشت
پرنده ای که عبورش : درخت های سوالی
کسی که عاطفه اش را برای عشق غلط دید
برای عشق زنی لای پرده ، آینه ، قالی
زنی پر از هیجان غرور و کینه ی دیروز
غرور مسخره ی یک پرنده : بی پر و بالی
کسی شکست ، زنی رفت ، باز حس تپیدن
شروع شد که بگوید برای لحظه ی لالی :
بیا ، نرو ، دل من مثل روزهای گذشته
به انزوای خودش رفته ، گور خانه ی خالی
حسین طاهری
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگی
پيش از آنكه با خبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير می شود
آی !
ای دريغ و حسرت هميشگی
ناگهان چقدر زود دير می شود !
آخرین تب
شبیه دستمالی سرد و مرطوب است
که بر پیشانی تب دار ما بنشسته و دارد
به آرامی دمای جان ما را اندکی میکاهد و انگار
به روی چشمهای بسته مان ، احساس
سرمای خنک گونی دهدمان دست
چرا تب دار و بیماریم
تلنگر می زند بر جان ما آهسته و آرام
که می آییم و می بینیم یک دم
لحظه ای خاموش
و لختی بعد سرگردان وحیران
در میان کوچه های خسته ی شهر یم
کسی حتی نگاهی هم به سوی ما نیاندازد
و گاهی ما میان آن نگاه خسته مان گه گاه
سری از روی کرنش می تکانیم و نمی دانیم
برای چیست این رفتار
برای کیست
با خویشیم و ما تنها
ولی سرما
رود در جان ما تا مغز و دندا نها
که آن هم می شود آوار
بر جانم چنان دیوار
من اندک لحظه ای غمگین
کنار یک درخت بیست ، سی ساله
که پشت آن شوم پنهان
در آن تاریک بی پایان
میان نور پر رنگی که از پشت درخت
از روی تیر برق
بر رویم نمی تابد
نمی دانم که من با خود چه می گویم
هوا سرد است یا گرم است
لباس من زمستانی است یا پاییز
سیگاری به لب دارم
ولی نه
اه سرد من، دمادم دود می گردد
میان آن هوای گرم
عجب اوضاع حیرانی است
منم پشت درختم خسته وتنها
و پاهایم نمی داند رود یا آن که برگردد
من اینک بر نمی گردم که شاید
عمر من اینجا رسد پایان که شاید
پشت این زیبا درخت سبز
قربانگاه من باشد
من اینک می روم در خواب
فردا صبح بیدارم کنید از خواب
و آن دستار خیس از روی پیشانیم ، بردارید
که این دستار
نمناک از عرق هایی است
که من از بهر جان کندن
برای مرگ خود تا صبح باریدم
خداحافظ
نگاهت از برای جان بی جانم
همیشه گرم و روشن باد
محمد جعفر زرگری
دریادلان
ای خوشا آنا نکه دریا دل شدند
بهر ما غرقابگان ساحل شدند
ناخدا گشتند در دریای دوست
ناخدا را رهنمای دل شدند
آنقدر رفتند دور از نفس خویش
تا به اصل خویشتن واصل شدند
گاه بر درگاه آن سلطان عشق
پادشاهانی چنین سائل شدند
در وجود اسرار هستی یافتند
تا به سر نیستی نائل شدند
رزمجویانی که در پیکار نفس
مومن حق کافر باطل شدند
شهرام زمانی
|
شبي با زلف چليپا سوي دلپريشي رو كن |
دل چاك چاك ريشم تو به تار مو رفو كن |
|
به نشين كنار دستم نفس تو مرحم دل |
تو به اين دل پريشم دو سه بار گفتگو كن |
|
تو جمال آفتابي شب من چه تيره تيره |
تو به كلبه فقيران شب بي چراغ رو كن |
|
توزديدگان مستت بده ساغري كه گفتم |
به دلم كزان دو كوثر به نماز شب وضو كن |
|
به نما به كندو بندم چه غمم كه در كمندم |
ولي آن كمند مشكين به خدا زتار مو كن |
|
دل اگر تو مشك و عنبر و گلاب ناب خواهي |
تو شب دراز يلدا سر زلف يار بو كن |
|
همه دلبران مه روي به خدا كه فتنه خيزند |
چه غمم زفتنه هايت دل زار زيرو رو كن |
|
شب عاشقان بي دل به خدا سحر ندارد |
|
|
چیزی که برای قلب من مبهم بود |
در پیش خدا گرفتنش ماتم بود |
|
آن بار که من سوی تو فریاد زدم |
دیدم که نگاه تو چو زهر و سم بود |
|
درباره ی تو نوشتن اکنون چه خطاست ! |
وقتی که خدا ، خدای تو از غم بود |
|
اکنون که تمنای تو را خواهانم |
این زخم زبانی که زدی هم کم بود |
|
باشد که دگر بار تو باران نشود |
این ها که تو دیدی همگی نم نم بود |
|
اکنون که تو خسته زتماشای خدا |
|
"حكايت شب "
و گوش مي كنم شبي به شعر رود رود شب
و يا حكايت غم يكـي نبود و بود شـب
به زير سقف چوبي اتاق بي ستاره ام
نگاه مي كنم چو ماه به گنبد كبود شب
چقدر خسته مي شوم از اتفاق لحظه ها
و غبطه مي خورم به آن ستاره حسود شب
هنوز مانده تا اذان ولي صداي ذكر من
چه عارفانه مي رسد به گوش دير و زود شب
خدا خدا خداي من به مهربانيت قسم
مـرا مـرا پناه ده به خلـوت و جــود شب
كه من صدا كنم تو را درون كوچه هاي دل
و پاسخم دهي تو در ركوع و در سجود شب
به گوش دل حكـايت يكي نبود و بود شـب
عكس تمام قاعده ها كار مي كني
با يك اشاره روز مرا تار مي كني
وقتي ارادتي كه به نام تو داشتم
ناديده فرض كرده و انكار مي كني
در سنگريز حادثه ها فكر مي كنم
با من شبيه ابرهه رفتار مي كني
كاري بكن توكل از دست رفته را
از اين قبيل معجزه بسيار مي كني
هر گوشه از عنايت تو عين حكمت است
خوشا شيراز اين شيرين دهنها
بنازم خنده نازك بدنها
يكي ديدم كه مي گفت اين به تكرار
هنر يعني فرارازدست زنها
بس كه زيبايي نگاهت مي كنند ديده محو روي ماهت مي كنند
ناز كم كن حرف دل رنجي مزن كين گدايان پادشاهت مي كنند
مقدم ببر منت ليلي مكش
تو مجنون مشو ناز ليلي مكش
در اين عصر وحشت كه زن شوهر است
مجرد بمان زن ذليلي مكش

